دو شعر برای جنبش سبز مقاومت
رضا راد
نبض گلوله بر گلوی خواهرم نشست
شبهای ماندگار که هرگز سحر نشد
دلهای داغدار که در شعر من شکست
چشمان من به راه تو خون گریه میکنند
بنگر ندای صلح...
نامردمان به مردمکانم چه میکنند
در واژه ها نگرد
ازشور شعر من،
جز غم نمیرسد
دیریست این صدا به خدا هم نمیرسد
دیدی ندا چگونه به زنجیر میکشند؟
بر راهیان نور و غزل تیر میکشند؟
دیدی به جرم عشق چه کردند با بهار؟
باران ببار، محض رضای خدا ببار!
دیدی تو خواهرم...
دیدی غمی به وسعت دنیا تو را سرود؟
دیدی که چشمهات ، آغاز قصه بود؟
با یاد چشمهای تو تا صبح می روم
تا آسمان عشق،تا خدا
تا از طلوع سرد تعلق شوم جدا
اما بدان ندا...
با رد پای سرد تیرهای ناسپاس،
پنهان نمیشود،
عطر و شمیم جاودان و دلنواز یاس
این را بدان تو خواهرم از عشق تا خدا،
راهیست نانوشته که در چشمهات بود
در شعر من نبود...
***
خوشا آن روزگاران سراسر سبز،
یادت هست؟
سحر خورشید را بیدار میکردیم
اذان عشق میگفتیم و آش نذری همسایه را افطار میکردیم
سر هر سفره بوی برکت نان بود
سخن از عشق وایمان بود
یادت هست؟
تمام افتخار ایل ما آزادی ما بود
بهشت اینجا ،همین آبادی ما بود
همین شور و شعور و شادی ما بود
تا آن شب...
شب شومی که اهریمن به خرمن ها شبیخون زد
چرا بر ما چنین آمد؟
چرا اهریمن بی دین لا مذهب ، به نام مذهب و آیین و دین آمد؟
چرا زنجیر و زندان سهم عاشق شد؟
چرا حبس ابد حکم شقایق شد؟
کدام آیین جواز قتل و غارت داد؟
کدامین آیه بر کشتار انسانها بشارت داد؟
کجایی اهل آبادی بیا برگرد
از آن شب تا کجا باید اسارت را تحمل کرد؟
از آن شب تا کجا باید به مرگ رازقی تن داد؟
بیا با من ، تو هم فریاد کن،فریاد
که دیگر وقت سازش نیست ، ما دیگر نمی سازیم
بیا ما با سلاح عشق و ایمان ، با دلی خونین ،
به یاد سبز یاران لرزه بر اندام اهریمن میندازیم
و روزی بر سر آن سفره های پاک افطاری
که ایمان ، همچو نان گرم است و طعم عشق دارد نان و خرمایش
سرود پاک آزادی ز سر گیریم
بمان ای اهل آبادی ، تحمل کن
بخوان ، گل کن
در آن روز از غم دنیا جدا هستیم
تمام اهل عشق آنجا ، در آن افطار ، مهمان خدا هستیم
Thursday, April 1, 2010
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment