بهاران

بهاران است و شکوفه ها مي رويند / انگار امسال چيز ديگري به ما مي گويند
مي گويند هيچ زمستاني هميشگي نيست/ مي گويند هيچ ظلمي ماندني نيست
ندا مي دهند مارا شکوفه ها / خبر مي کنند ما را پرستو ها
صدا مي زند ما را باد /آن صداي سرمست و شاد
گويد به ما سبز هميشه پیروز است /گويد به ما سبزی نماد نوروز است
گويد نبيني کاج را چه ايستاد / در مقابل ظلم خزان راستاد
امسال سبز ها را چيدند/برگ ها را پي هم ريختند
اما ما مثال سرو هستيم / ميميريم ولي نمي ترسيم
همه با هم يک سرود را مي خوانيم/سر ايد زمستان،اين را مي دانيم

Thursday, April 1, 2010

نبض گلوله

دو شعر برای جنبش سبز مقاومت

رضا راد




نبض گلوله بر گلوی خواهرم نشست

شبهای ماندگار که هرگز سحر نشد

دلهای داغدار که در شعر من شکست

چشمان من به راه تو خون گریه میکنند

بنگر ندای صلح...

نامردمان به مردمکانم چه میکنند

در واژه ها نگرد

ازشور شعر من،

جز غم نمیرسد

دیریست این صدا به خدا هم نمیرسد

دیدی ندا چگونه به زنجیر میکشند؟

بر راهیان نور و غزل تیر میکشند؟

دیدی به جرم عشق چه کردند با بهار؟

باران ببار، محض رضای خدا ببار!

دیدی تو خواهرم...

دیدی غمی به وسعت دنیا تو را سرود؟

دیدی که چشمهات ، آغاز قصه بود؟

با یاد چشمهای تو تا صبح می روم

تا آسمان عشق،تا خدا

تا از طلوع سرد تعلق شوم جدا

اما بدان ندا...

با رد پای سرد تیرهای ناسپاس،

پنهان نمیشود،

عطر و شمیم جاودان و دلنواز یاس

این را بدان تو خواهرم از عشق تا خدا،

راهیست نانوشته که در چشمهات بود

در شعر من نبود...


***

خوشا آن روزگاران سراسر سبز،

یادت هست؟

سحر خورشید را بیدار میکردیم

اذان عشق میگفتیم و آش نذری همسایه را افطار میکردیم

سر هر سفره بوی برکت نان بود

سخن از عشق وایمان بود

یادت هست؟

تمام افتخار ایل ما آزادی ما بود

بهشت اینجا ،همین آبادی ما بود

همین شور و شعور و شادی ما بود



تا آن شب...

شب شومی که اهریمن به خرمن ها شبیخون زد

چرا بر ما چنین آمد؟

چرا اهریمن بی دین لا مذهب ، به نام مذهب و آیین و دین آمد؟

چرا زنجیر و زندان سهم عاشق شد؟

چرا حبس ابد حکم شقایق شد؟

کدام آیین جواز قتل و غارت داد؟

کدامین آیه بر کشتار انسانها بشارت داد؟



کجایی اهل آبادی بیا برگرد

از آن شب تا کجا باید اسارت را تحمل کرد؟

از آن شب تا کجا باید به مرگ رازقی تن داد؟

بیا با من ، تو هم فریاد کن،فریاد

که دیگر وقت سازش نیست ، ما دیگر نمی سازیم

بیا ما با سلاح عشق و ایمان ، با دلی خونین ،

به یاد سبز یاران لرزه بر اندام اهریمن میندازیم

و روزی بر سر آن سفره های پاک افطاری

که ایمان ، همچو نان گرم است و طعم عشق دارد نان و خرمایش

سرود پاک آزادی ز سر گیریم

بمان ای اهل آبادی ، تحمل کن

بخوان ، گل کن

در آن روز از غم دنیا جدا هستیم

تمام اهل عشق آنجا ، در آن افطار ، مهمان خدا هستیم

شعری برای جنبش سبز

این دومین شعری هست که در وبلاگ قرار میگیره من سعی می کنم هر شعری که درمورد جنبش سبز بود در این سایت بگذارم شعر سر صفحه هم برگ سبزی است تحفه ی درویش امیدوارم خوشتون اومده باشه


شعری برای جنبش سبز
ح- م



قدم های ما بود

که سبز ترین غزل آزادی را سرود.

طلسم ترس

زیر گام های ما شکست.

اشک زلال صداقت

زنگار دروغ را

از چشم شهرمان زدود.

با هزاران هزار

فواره عشق ونور

درخلیج خونین غروب.



تا قدس

بر این همه شکوه

نماز برد.